تبليغاتX
زندگي را با تو ميخواهم

عشق اخر تیشه زد بر ریشه ام
 
 تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
 
عشق اگر این است مرتد می شوم
 
خوب اگر این است من بد می شوم
 
بس کن ای دل نا بسا مانی بس است
 
کافر م دیگر مسلمانی بس است
 
بعد از این با بی کسی خو می کنم
 
هر چه در دل داشتم رو می کنم
 
نیستم از مردم خنجر به دست
 
بت پرستم بت پرستم بت پرست
 
درد می بارد چو لب تر می کنم
 
طالعم شوم است باور می کنم
 
من که با دریا تلاطم کرده ام
 
راه دریا را چرا گم کرده ام
 
من نمی گویم که با من یار باش
 
من نمی گویم مرا غمخوار باش
 
من نمی گویم دگر گفتن بس است
 
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
 
روز گارت باد شیرین  شاد باش
 
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
 
نوشته شده توسط رویا در جمعه سی و یکم فروردین 1386 ساعت 8:0 | لینک ثابت |


نوشته شده توسط رویا در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 9:7 | لینک ثابت |


به نام یگانه امید عاشقان که در وادی سر نوشت به او دل بستم
 
 کهیاری دهد همگان را در سرای عشق کاروان تنها
 
من بک پرنده ی طو فان زده ی اشیانه گم کرده ی از دیار غربت به تو سر زمین
 
 عشق رو می اورم
 
سر زمینی را که خیال می کردم پرواز امید نور امید است
 
حرارت خورشید بوی باران دارد
 
عطر گل و بهار جا ودان دارد
 
اما افسوس که مرغ شب های غریب نمی دانست که روزی این سرزمین را امیدی
 
 نیست و رو شنائی اش را دیری نمی پایید
 
تقدیم به انکه افتاب مهرش در استان دلم هر گز غروب نخواهد کرد
 
 
نوشته شده توسط رویا در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 ساعت 6:7 | لینک ثابت |


 

دلم می خواد اینجا باشی تا تو چشات نگاه کنم

کبوترای عشقمو از تو چشات رها کنم

دلم می خواد پر بزنم به پشت بوم خونتون

دلم می خواد تو اسمون اسم تو را صدا کنم

دلم می خواد پر بگیرم به پشت بوم خونتون

دلم می خواد پر بگیرم بیام کنارت بمونم

به گریه هات زل بزنم با خنده هات صفا کنم

دلم می خواد اینجا باشی تا تو چشات نگاه کنم

ستاره ها خندون باشن من بشینم نگات کنم

 

نوشته شده توسط رویا در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 ساعت 6:48 | لینک ثابت |


از ضرب من تا جمع تو راهی به جز تفریق نیست

دل خوش به مجموعم نکن اینجا مگر تقسیم نیست

بارادیکال عشق بیا تا بشکند مجذور من

چیزی نگفتن بهتر از سینوس تو   الفای من

 

نوشته شده توسط رویا در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 ساعت 9:17 | لینک ثابت |


با تو بودن همیشه پر معنا ست

بی نو روحم گرفته و تنهاست

با تو یک کا سه اب یک دریاست

بی تو دردم به وسعت صحراست

با تو بودن همیشه پر معناست

با تو اسان هزار کار خطیر

با تو ممکن جهان با تقدیر

بی تو  با غم    برهنه همچو کویر

با تو یک غنچه   دشتی از گلهاست

با تو بودن همیشه پر معناست

ای تو   تعریف نا پذیر ترین

بی تو    من   کو چک و حقیر ترین

..........................

با امدن تو غصه ها و تنها یی ها فراموش شدند و با تو بودن بهترین لحظات

بودنم شد کاش بودی تا در کنا رت به تمام رویا هایم برسم

چون همه ی ارزو ها بدون تو هیچ اند

نوشته شده توسط رویا در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386 ساعت 7:27 | لینک ثابت |


میگن چرا اینقدر تحت فشارش میزاری؟

 

سکوت میکنم

 

میگن چرا نمیذاری هر کار بکنه؟

 

سکوت میکنم

 

میگن چرا وقتی از پیش تو میره نا راحت میشی؟

 

سکوت میکنم

 

میگن چرا اگه بهت توجه نکنه دلخور میشی؟

 

سکوت میکنم

 

میگن چرا وقتی میره با یکی دیگه اشک میریزی؟

 

سکوت میکنم

 

میگن چرا همش به یاد خاطرات قدیمت قصه میخوری؟

 

سکوت میکنم

 

میگن چرا تمام کار هاشا زیر نظر داری؟

 

سکوت میکنم

 

میگن چرا در حسرت دیدنشی در صورتی که میدونی ناراحتت

 

میکنه؟

 

سکوت میکنم

 

میگن چرا از عالم بریدی و چسبیدی به کسی که برات از یه نفرم

 

نمیگذره؟

 

سکوت میکنم

 

میگن چرا حاضر نیستی به کسی نه بگی که همیشه دلت را

میشکنه؟

 

سکوت میکنم

 

میگن چرا واسش هر کاری میکنی در حالی که میدونی فراموش کاره؟

 

سکوت میکنم

 

میگن چرا در برابر توهین و تمسخرش سکوت میکنی؟

 

چرا؟چرا؟چرا؟...

 

فریاد میزنم :   

                

           چون دوسش دار م

نوشته شده توسط رویا در شنبه هجدهم فروردین 1386 ساعت 8:6 | لینک ثابت |


اخرین بار

 

آخرين بار ميگويم که دوستت دارم

 

دوستت دارم ، بي آنکه مرا دوست داشته باشي ...

 

دوستت دارم حتي اگر از چشمان خيسم بخندي و بي خيال اين باشي که دلم

 

شکسته است...

 

دوستت دارم حتي اگر دلت سنگ باشد ، حتي اگر هيچ احساسي بر من نداشته

 

باشي با اينکه ميدانم در دلت يک دنيا محبت است و احساست مثل آب پاک و زلال

 

است...

 

عزيزم باور کن به تو نياز دارم ، مني که قلبي ويرانه دارم ودلي

 

سوخته ، مني که

 

ساحل درياي دلم طوفاني است و امواج غم و غصه در دلم زير و رو

 مي شود نياز به تو

 

دارم که قلبم را با محبت و عشقت صفا دهي ، دل سوخته ام را با عشقت جان بدهي

 

و ساحل درياي دلم را آرامتر از هميشه کني...

 

عزيزم مرا باور داشته باش ، حتي براي يک لحظه هم که شده قلب مرا با تمام

 

وجودت حس کن ... بيا تا تنهايي دوباره به ويرانه دلم نيامده است !

 

تا تنهايي قاب خالي و بدون عکسش را در طاقچه قلبم نگذاشته است، تو بيا و قاب

 

زيباي عکست را در آنجا بگذار!

 

بيا در قلبم با صداي مهربانت بگو درد دلت را به من و با فرياد اسم مرا صدا کن و بگو

 

مرا دوست ميداري تا سکوت تلخي که مدتهاست اعماق قلبم را فرا گرفته است و

 

قلبم را غم زده کرده است شکسته شود!

 

قلبم را پر از محبت و عشق و صفاي خودت کن ! بگذار آن خوني که در رگهاي خشک

 

من جاري مي شود خون تو باشد و بگذار آن وجود من وجود تو نيز باشد!

 

عزيزم اينک که مينويسم دوستت دارم چشمانم خيس است ، به خدا خيس است ،

 

پس چشمهاي خيس مرا باور کن و تو نيز به من بگو مرا دوست ميداري.

 

با آهنگ دلنشين عشق و با ياد تو و با عشق به قلب تو با چشماني خيس و قلبي پر از

 

اميد اگر نخندي و اگر بيخيال اين دل عاشق من نباشي مي نويسم که دوستت دارم...

 

اينبار نه از حفظ ميگويم و نه تکرار ميکنم ، اينبار براي آخرين بار ميگويم اين کلمه

 

را !!!! چونکه دوست داشتن به عمل است نه به گفتن! پس براي آخرين بار ميگويم

 

که مرا بفهمي و قلب شکسته و عاشق مرا باور داشته باشي ::::::::

نوشته شده توسط رویا در جمعه هفدهم فروردین 1386 ساعت 13:35 | لینک ثابت |


 
مثه اسفنج مثه مرجان   مثه دریا می مونی   اینقدر عزیزی که همیشه تنها می مونی
پشت چشم نازک نکن اینقدر واسه پروانه هات   اخرش از کا روان خوشی ها جا می مو نی
پا سخ تو را محال کس دیگه بدونه   حل تو من بلدم مثل معما می مونی
چشم تو یه عالمه شعر قدیم و نو داره   مثه حافظ مثه سهراب مثه نیما می مونی
مثه مجنون نمی گم مجنون که طفلی ناز نداشت   تو یه دنبا ناز داری پس مثه لیلا می مونی
مثه شاعری که پرسید پریا چشون شده   مثه هم صحبت شعراش مثه ایدا می مونی
سارا اسمش واسه وفاداریش افسانه شد   اگه با وفا بمونی مثه سارا می مونی
مثه حوض تو حیاط خونه مادربزرگ    مثه عکس ماه کامل توی شبها می مونی
دنیا را به هم می ریزی وقتی از راه می رسی   مثه طوفان مثه شورش مثه غوغا می مونی
رقص موهات تو نسیم سمفونی عا شقی   مثه اوج یه ترانه تو نو تلا می مونی
هر کجا ئی که بری اسمونش پا ئین می اید    چون همه دوست دارن همیشه بالا می مونی
تو همیشه هستی و مال تمام قرنائی    مثه دیروز مثه فردا مثه حالا می مونی
فال من تو رو شنائی چشای نازته   مثه نیتای پاک شب یلدا می مونی
چی میشه یک شب بیا ئی یکم غرور را بشکنی   بگی که واسه همیشه پهلوی ما می مونی
مثه الوند و خزر مثه دما وند و دنا   با شکوهی تو مثه نخلهای خرما می مونی
توی قطب هم دست تو واسه سوزوندن کافیه   اسم استوا می اد تو مثه سرما می مونی
اسم تو همه می پرسند و نمی تونم بگم   توی شعرام همیشه با اسم زیبا می مونی
مثه حرمت سلیبی واسه مریم و مسیح   تو مقدسی مثه اسم کلیسا می مونی
اینقدر دوری ازم که نمی شه ببینمت   مثه رفتن روی ابرا مثه رویا می مونی
مثه مسجد مثه معبد مثه گنبد مثه نور    تو مثه قدم زدن رو شهرابرا می مونی
مثه هر چی که قشنگه مثه هر چی که گله   مثه هر چی عطر خوش داریم تو دنیا می مونی
مثه جنگل مثه رودخانه مثه دره کویر   مثه بارون مثه افتاب مثه صحرا می مونی
روزا شببو می شی یو شبها که ما شببو می خواهیم   مثه پونه مثه لادن مثه مینا می مونی
این که من چه قدر دوست دارم هنوز نمی دونم   اخه من نمی دونم که تو می ری یا می مونی
خودنویسم دیگه جوهرش داره تمام می شه   نامه ت هم مثه خودت باز واسه فردا می مونی
نوشته شده توسط رویا در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 ساعت 5:23 | لینک ثابت |


خیلی وقته که دیگه به خوابم نمی ائی   توئی که تمام دنیای منی
 
دیگه شعرای منو نمی خوانی              توئی که تنها دلیل بودنی
 
خیلی وقته که صدای پای تو                 این سکوت کهنه را نمی شکنه
 
بعد تو انگاری تنهائی داره                    به دلم رنگ زمستون می زنه
 
تو که نیستی اسمون واسه گلا              قطره بارونی نمی باره دیگه
 
تو که نیستی مهربونیت دیگه نیست         تو شبا هیچ کسی قصه نمی گه
 
نمی خواهم باور کنم که تو دلت              واسه من جائی نداری مهربون
 
بسمه قربت تلخ این قفس                      پرمو دیگه به اتیش نکشون
 
نذار شونه هام تو دست بی کسی             بی تو همیشه تنها بمونه
 
راز پر کشیدن از این قفسو                     غیر تو اخر کسی نمی دونه
نوشته شده توسط رویا در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 6:54 | لینک ثابت |


 
به روی درد جدائی چه شادمان خندید
 
بدون غصه و اندوه و ذره ای تردید
 
نگاه منتظرش را به سوی پنجره برد
 
همان طرف که از ان سمت جاده را می دید
 
تمام حجم اتاقش سراسر عطر حضور
 
برای نوبت اخر اتاق را بو یید
 
تمام سهمش از ان زندگی نگا هی بود
 
که حین لحظه ی اخر به اسمان بخشید
 
 وزیر شیشه میزش هزار بیت قشنگ
 
که از صمیم دلش هر کدام را بوسید
 
همن دقیقه سختی که می رسیداما
 
از ابتدا فقط از انتهاش می ترسید
 
اگر چه خنده به لب داشت باز می شد دید
 
که شا نه اش به طریقی عجیب می لرزید
 
دوباره دفتر خود را گشود و بعد نوشت
 
((پرنده از میان ورقهای دفترم کوچید ))
 
طنین خنده ی غمبار او به جاده رسید
 
و خنده بر لب هر عا زم سفر    ما سید
 
سکوت در همه جا ریشه کرده بود اما
 
صدای درب اتاقش در اسمان پیچید
 
نگاه پنجره بر جاده بود و تا ریکی
 
و خاک خسته که تنپوش گریه می پوشید
 
میا ن  جاده کسی نم نمک قدم می زد
 
در امتداد عبورش ستاره می بارید
 
نوشته شده توسط رویا در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 5:20 | لینک ثابت |


آینه پرسید که چرا دیر کرده است ؟

نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است ؟

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است

تنها دقایقی چند تاخیر کرده است

گفتم امروز هوا سرد بوده است

شاید موعد قرار تغییر کرده است

خندید به سادگیم آینه و گفت

احساس پاک تورا زنجیر کرده است

گفتم ار عشق من چنین سخن مگوی

گفت : خوابی سالها دیر کرده است

در ایینه به خود نگاه میکنم آه

عشق او عجیب مرا پیر کرده است

راست گفت آیینه که منتظر نباش

او برای همیشه دیر کرده است

نوشته شده توسط رویا در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 5:11 | لینک ثابت |