تبليغاتX
زندگي را با تو ميخواهم

می گفتی که دوستم داری.

 

 به تعداد قطره های بارانی که

 

 بر صورتت می ریزد

،

 ومن نیز دوستت می دارم،

 

 بدون توجه به چتری که......

 

 روی سرت گرفته ای....!!!!!!!

 

             شعرسفر

 

همه شب با دلم كسي مي گفت:

 

((سخت آشفته اي زديدارش

 

صبحدم با ستارگانت سپيد

 

مي رود مي رود،نگه دارش))

 

من به بوي تو رفته از دنيا

 

بي خبر از فريب فرداها

 

روي مزگان نازكم مي ريخت

 

چشم هاي تو چون غبار طلا

 

تنم از حس دستهاي تو داغ

 

گيسويم در تنفس تو رها

 

مي شكفتم زعشق و مي گفتم:

 

((هركه دلداده شد به دلدارش

 

ننشيند به قصد آزارش

 

برود،چشم من به دنبالش

 

برود،عشق من نگهدارش))

 

آه،اكنون تو رفته اي و غروب

 

سايه مي گسترد به سينه راه

 

نرم نرمك خداي تيره غم

 

مي نهد پا به معبد نگهم

 

مي نويسد به روي هر ديوار

 

آيه هاي همه سياه سياه.

 

نوشته شده توسط رویا در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 6:20 | لینک ثابت |